مای ریپورتز
کاریروزاتور
حاصل ۴۵ دقیقه تنهایی وقتی Non Je Ne Regrette Rien و Bedroom Dreams گوش می دادم . پی دی اف ها را دانلود نکردید مهم نیست ولی آهنگ ها را از دست ندهید . با رمانس های تلخم ، با تراژدی هایم ، با تنهایی های ممتدم . هنوز همانم . خوب که نگاه می کنم ، تک تک داستان هایم ، از غالبشان بیرون کشیده شده اند ، جلویم راه می روند . تمام بدخواهی هایی را که برای کاراکتر های داستانهایم به خرج داده ام ، دامانم را گرفته است . هرجای داستان که می شد ، یادم هست ، دو نفر را از هم جدا می کردم ، یک کاراکتر خیانتکار می ساختم . یا حداقلش اینقدر شرایط را سخت می کردم که از هم جدا باشند . همیشه می گفتم ، از این داستان های "Happily ever after" همه جا هست . این ها که واقعی نیستند . داستان های واقعی ناکامی های همیشگی دارند . امروز نباید از کسی گله کنم ، که چرا داستانهایم جان گرفته اند و شخصیت های خیالی ام ، احاطه ام کرده اند . این ها همان هایی بود که خودم به تصویر کشیدم تا عده ای را از خواب خوششان بپرانم . من فقط فکر یک جای کار را نکرده بودم ، آن یک جایش هم دل خودم بود . همیشه می گفتم باید باور کنیم ، احساسات ماندنی نیست ، همه ی آدمها راستگو نیستند ، همه خوشحال نیستند . با این همه خودم هم احساس ماندنی می خواستم ، همه را راستگو می دیدم و خوشحال بودم . من "امید" را در داستانهایم کشته ام ، به تک تک خوانندگانشان القا کرده ام احساس های خوبتان ماندنی نیست . امروز من مانده ام ، بدون امید ، با احساس خوب از دست رفته ام . من همینجا از تک تک خوانندگانم عذر خواهی می کنم و می گویم من ابله ام . برای تک تک شما آرزوی احساس های خوب ماندگار می کنم . من همینجا از تک تک کاراکترهای بی گناهم عذر خواهی می کنم و می گویم من ابله ام . شما حق داشتید خوشبخت باشید ، با هم به خوبی زندگی کنید ، به هم وفادار باشید و احساس های خوبتان ماندگار باشد . یوسف ، لیالی ، ملیحه ، حاجی ، هارولد ، صفدر ، ویونا ، ابیگیل ، آقای روشرز ، فخرالدین ، جواد ، وحید ، اردشیر ، لیلا ، ماهتاب ، گل اندام ، فتحعلی شاه ، سیمین بانو ، امیر ، امینه و در نهایت آقای شهردار عزیز ... من از همه ی شما عذر می خواهم ، امیدوارم زندگی خوبی بدون من داشته باشید . با تشکر . از طرف کسی که قربانی نوشته هایش شد . محبت وقتی رابطه ای داری که می دونی تموم میشه ، مثل اینه که توی یه خونه اجاره نشین باشی . توی اولی احساستو و توی دومی پولتو ، پیش پیش میدی و وقتی قراردادت تموم بشه بهت پسش میدن . ارزش پولت تو این مدت کم می شه و دیگه نمی تونی باهاش کاری بکنی .... در مورد احساسم همینه ، دیگه نمی تونی احساستو جای دیگه خرج کنی ، مدام شک داری ... دقیقن همونقدر که همۀ مردم نمی تونن خونه شخصی داشته باشن یا توش زندگی کنن ، همۀ مردم نمی تونن یه رابطه ی با دوام داشته باشن.(منظورم ازدواج نیست ، منظورم رابطۀ احساسی واقعی و بدون ترس و اجباره) با این همه وقتی وسعت نمی رسه که خونه بخری ، باید اجاره کنی . و وقتی کسی رو که بتونی همیشه نگهش داری پیدا نمی کنی و نمی تونی تنها بمونی ، باید یه رابطۀ مدت دار بگیری . حالا وقتی وارد خونۀ اجاره ای میشی ، بهش عادت می کنی و توش احساس آرامش می کنی ، بهش علاقه مند میشی . دوستاتو دعوت می کنی تا ببیننش ، آخرش احساس می کنی خونته ... یا وقتی وارد رابطۀ مدت دار میشی ، به طرف عادت می کنی ، باهاش احساس آرامش می کنی ، بهش علاقه مند میشی . به دوستات معرفیش می کنی ، آخرش احساس می کنی اون همونیه که می خوای ... گاهی وقتا اونقدر خوش بختی که می تونی همون خونه ای که اجاره کردی رو بخری یا می تونی کسی رو که فکر می کردی از دست میدی برای همیشه نگهش داری ... در غیر این صورت ... ...رفرنس به اول همین پست ... پ.ن : می دونی سخت ترین بخشش کی میشه ؟ اسباب کشی ... قایق : برای این که اگر فهمیدید در یک جزیره حبس شده اید بتوانید فرار کنید . نیکوتین : برای آرامش چیز خوبی است . الکل : به مقدر کافی تا بعضی چیزها را از خاطر ببرید با به بعضی دیگر راحت تر فکر کنید . موسیقی : برای این که بتوانیم حداقل یک زبان مشترک داشته باشیم . کتاب : برای این که من فرار نکنم . فرش دست باف : برای این که رویش دراز بکشیم و به اصالت فکر کنیم . مداد و کاغذ : از شام و نهارتان واجب تر است . عطر : تا آسان گیر تر باشم . آدامس : برای اینکه تمرین کنید چگونه می توانید ساعتهای متمادی فکتان را تکان دهید . عینک دودی : تا امتداد نگاهتان را دنبال نکنم . دوربین : برای ثبت این که بلاخره مدت زمانی زنده مانده اید ... آن جا ، آنقدر کوچک هست که بتوانی به همه سلام کنی و تمام دوستانت را به خانه ات دعوت کنی . آن جا ، کسی کاری ندارد که چه می خوری یا می پوشی ، فقط مهم این است که خوب بخندی و داستانهای خوب بلد باشی . و آن جا ، هروقت دلت گرفت ، کاری هست که انجامش سر حالت بیاورد . تازه ، کلی هم سوژه عکاسی هست ، مثل طلوع و غروب خورشید و ماه که آن جا خیلی زیباست . آن جا را دوست تر دارم نسبت به این جا ... هوس آن حرف زدن های شبانه را دلم هوایت را کرده ، هوای صدایت را که گاهی آرام و تسلی بخش است و گاهی پر کنایه و طنز آلود ... دلم هوای عطرت را کرده ، عطری که رود تنت مانده باشد . دلم فقط هوای تنت را نکرده ، نه ... خیلی دلم می خواست همین حالا ، جایی ، در هوای دو نفره ای عبادت می کردیم یا کتابی می خواندیم و برایم از آرزوهایت می گفتی و دردها و زخم هایت را نشانم می دادی . خیلی دلم می خواست همین الساعه جایی در قلبت می بودم و می دانستم در این سرزمین اسرار آمیز چه می گذرد ... کاش چیزهایی مثل عمو نوروز و بابانوئل واقعی بوذند و آرزوهای عیدانه ی آذم هایی مثل من را بر آورده می کردند ... آدمهایی مثل من که نه پاکند و ... نه امیدی هست که بشوند ... اما نمی توانم حدس بزنم که در زندگی قبلی ام چه احساسی نسبت به اطرافم داشته ام ولی هنوز در خوابهایم چیزهای مبهمی از خانه های ایوان دار قدیمی و طاق بلند به یاد می آورم . و چقدر راحت برایم تنهایی خانه های خیلی خیلی بزرگ جا می افتد و خانواده های بزرگ را چه خوب می شناسم . به این ها که فکر میکنم بلافاصله یاد دختر لجوج و تنهایی می افتم که تابستان ها برای گربه ها داستان تعریف می کرده و از تنهایی و خنکای تالار آینه در نیمه شب ها لذت می برده . چیزهای مشترک کمی بین زندگی فعلی و قبلی ام وجود دارد ، اما تنهایی حتمن از همین فصول مشترک محدود هست . مثل این که در زمین شطرنج لی لی می کنم ! یا مثل اینکه در تخته نرد آنقدر جفت شش آورده ام که دست را مارس خواهم باخت! گاهی فکر می کنم مار و پله ای است که ۶ خانه ی آخر همگی "مار" اند و من صبورانه منتظرم تاسم هفت بیاورد ! یک لحظه برنده ام و لحظه ای بعد بازنده ، از سطح شعورم باید بالاتر باشد این بازی ... من رو بازی می کنم ، تقلب نمی کنم ، جر نمی زنم ، اما در این بازی گویا این ها مهم نیستند . از بازیکنان انتظار می رود حتی تاس هم نریزند . با این همه از این بازی لذت می برم . دردش را نه ، منکر نیستم . رفرنس به شماره ی هشت پست قبلی ام .... تازگی... ...تازگی مرگ هم برایم ناز می کند حال که بی پرده چنین عشق بازی می کند ... چرا زمستان را عاشقانه ترین فصل نپنداریم؟ ۲. من ، سرمای تمام این روزهایم ... بادم ، بارانم ، برفم و نه بیشتر ... زمستانی ام و تو بهاری من ... تو گرمای خورشیدی ، باران مهری و باد شمال ... من که تمام بشوم ، تو آغاز می شوی و من بی صبرانه به پایانم می اندیشم ... ۳. تخت خوابم قهر کرده دیشب خیلی منتش را کشیدم تا بلاخره ... حسودانه گفت تو جایی بهتر برای خوابیدن داری ... ۴.شاید خوب نشناسمت اما می دانمت خوب ... ۵.صدایش ، انقدر آرام است که فقط دلم آن را می شنود ... ۶.شروع که می کنیم ، دو نفریم ! یا حتی بیشتر ! تمام که می شود هم ، دو نفریم ، نه بیشتر ... در این میان ، فقط و فقط یک نفریم ... می آیی میانه رو باشیم ؟ ۷. مرزی وجود دارد ... گرچه نادیدنی است اما تیزی و بی رحمی سیم های خاردارش را حس می کنم. مرزی هست ، که ما را محتاط کرده ، سیاس کرده ... مرزی هست و من می دانم مرزبان ها خودمانیم ... ۸ . را تا تو شطرنجی بود خوب بلد نبودم ، بازی کردم ، بلاخره رسیدم ! حالا می دانم با تو راه رفتن سخت تر است ... این زمین را نمی شناسم ، بازی اش را بلد نیستم و قوانین نا نوشته ای دارد ... کاش بازی های بیشتری را در کودکی تجربه می کردم ... ۹.گذاشته ام بهترین هایم را با تو بنویسم نه از تو ... نه از غم نبودنت ... بهترین هایم را جایی ، - در همین نزدیکی اش اصلا مهم نیست - در آغوش تو خواهم نوشت ...
| Design By : Night Skin |

