تبليغاتX
مای ریپورتز




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


مای ریپورتز

کاریروزاتور

آقا ببخشید.اینجا کسی پیدا نمی شه که با ما مثل زنده ها رفتار کنه . آنجا چطور؟

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 16:13 توسط محبت| |

وبلاگ این نوشته - لینک اصلی

صورت غمگين زنهايي كه وانمود مي كنند خوشبختند.زناني كه به دروغ مي خندند و براي شوهرهايشان كيك تولد درست مي كنند و از وراي لايه هاي اشك و اندوه با خامه ي سفيد اسم مردانشان را روي شكلات ها مي نويسند.

زناني كه باردارند.زنهايي كه براي بقا،براي به دروغ و به ظاهر بودن باردار مي شوند.

زناني كه دقايقي قبل از همخوابگي در پيراهن سفيدشان زار مي زنند.اشك مي ريزند.بعد بلند مي شوند رژقرمزرا در آينه به لبهاي بي رنگ صورت غمگين زني در آينه مي مالند و تن خود را به مي سپارند به موج هاي ناخواسته ي تقدير.

زناني كه سعي مي كنند معشوقه ي خوبي باشند.رقاصه هاي زيبايي،مادران هميشه مهرباني،همسران عاشق....

زناني كه فقط هستند.زناني كه فقط سعي مي كنند باشند.زناني كه تنهايي شان را پشت عينك هاي دودي پنهان مي كنند و به روي هم لبخند مي زنند.به هم سلام مي كنند و به آسمان باراني چشم مي اندازند و مي گويند:امروز چه روزه خوبيه!مثل ديروز...مثل هر روز...

پ.ن : این هم برایمان آف زده بودند که دوست داشتیم ! :::

چه کسی میگوید که گرانی اینجاست؟

 دوره ارزانی ست...

چه شرافت ارزان، تن عریان ارزان،و دروغ از همه چیز ارزان تر....!

آبرو قیمت یک تکه ی نان...

و چه تخفیف بزرگی خورده ست،قیمت هر انسان

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 0:45 توسط محبت|

این روز های خیلی خیلی کارم (ن) دارم!
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 23:32 توسط محبت| |

استفاده از این داستان با ذکر منبع ، نویسنده و رعایت تمام موارد نگارشی اش بلا مانع است . لطفن حقوق معنوی اینجانب را زیر پا نگذارید ، مادی اش به درک !


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 16:21 توسط محبت| |

مردم این روزها نقش مردمک را بازی می کنند به چند دلیل ...

اول اینکه همه چیز را می بینند ولی به اندازه ای که وسعت دارند.

دوم اینکه با (کاف تصغیر) کوچک بودنشان نشان داده می شود .

سوم اینکه با (کاف تحمیق) احمق فرض می شوند و یا واقعن هستند .

چهارم اینکه با (کاف تحبیب) جذب احزاب می شوند .

و درکل زود رویشان تاثیر می گذارد این (کاف)!

همان طور که مردمک چشم زود خودش را باز می کند وقتی جایی نور زیادی می بیند!

و ما می دانیم مردمک فقط نور را می بیند .

مردمک نخواهد فهمید که آیا این نور ، نور حقیقت است یا نور نورافکن های تبلیغاتی !؟

بله مردمک در هر نوعش فقط نور را می بیند ، نه ماهیت آن را !

پس نوشت : گاهی فکر می کنم ، فقط گاهی فکر می کنم !

گاهی به روابط فکر می کنم ...

به روابطی که می ترسم پا بگیرند

و به مردمی که می ترسم جان بگیرند

و جویبارهای خشکی که نا آگاهانه از من طلب آب می کنند...

من فقط گاهی فکر می کنم.

و من فقط خودم معنی این پس نوشت را می فهمم و تنی چند از صحابۀ کهن !!!

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 21:59 توسط محبت| |

این داستان به شدت کپی رایت دارد.لطفن حق و حقوق معنوی نویسنده را زیر پا نگذارید . مادی اش به درک !
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 18:19 توسط محبت| |

فردا سال تحویل می شود!

سال کهنه مان را به خدا می دهیم و در عوض یک سال نو دریافت می کنیم !

فردا سال تحویل می شود و هنگام تحویل سال تمام بدی ها و غصه های همه را و خودم را جایی در سال کهنه قایم می کنم و می چپانم توی بغل خدا که همه و خودم خوشحال باشیم!

فردا سال تحویل می شود و همه یک دنیا تعجب می کنیم ، وای یک سال دیگر هم گذشت ...

در این قرار است من برای خوشبختی همه دعا کنم نه برای خودم و بقیه برای خوشبختی من دعا کنند نه برای خودشان.من در کل انسان با انصافی هستم!

87 هم رفت.یعنی دارد می رود و آرام و بیصدا خداحافظی می کند...

88 به نظرم سالی آرام و خلوت است ، پر از چیزهای خوب مثل تو ...

تکرار اعداد همیشه برای من اقبال آورده است و این سال هم دو تا هشت خوشگل دارد!

امیدوارم تو (شما) هم مثل من خوشحال و حیرت زده باشی (باشید) !

خداحافظ همه ...

تا سال دیگر خداحافظ.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 17:5 توسط محبت| |

چند سالی است پی دخترم می گردم...

دخترم موهای قرمز لخت و چشم های آبی گردی دارد.پوستش کمی از من سفید تر است و به زبان های انگلیسی و فرانسه و آلمانی و فارسی تسلط کامل دارد.دخترم متولد سوم مهر ماه است.سالش مهم نیست ولی.دخترم جسارتی دارد که من نداشتم.صدایش وقتی می لرزد همۀ عالم خفه خون می گیرند هیچ کس هم مانع گریه کردنش نمی شود.دخترم سخت برایم جان گرفت و سخت از میان رفت.دخترم میان این قرون و اعصار به خاطر راحتی طلبی من گم شده...

و آن مرد سی و چند سالۀ بیچاره که نمی دانم چه کسی دخترش را بزرگ کرد؟چه کسی روز تصادفش دختر کوچک دو ساله اش را به خانه برد؟چه کسی برایش بیمارستانش را راه اندازی کرد؟

کمرم زیر بار این همه دین دارد می شکند...

چطور وقتی این همه گمشده داری می توانی این طور به این چیزهای کوچک سرگرم باشی؟هان؟(با خودم هستم)

و آن مرد سی و چند ساله به حتم امروز لای کتابهایش در حال شنا کردن است.حتمن زنش هم کنارش است.و آرام می نگرد به فروپاشی زندگی اش.که می دانم نجاتش خواهد داد.با زن یهود مو قرمزش زندگی ها خواهد کرد.واحتمالن باز فرو خواهد ریخت...

اگر من فرو بریزم...

نمی دانم باید دعا کنیم زندگی ها فرو بریزد یا همین طور فقط صبر کنیم؟

شاید من می بایستی هنوز همان دختر یخزدۀ مغرور می ماندم.لعنت به این گرمای زمین که یخم را باز کرد...

خداوند حفظ کند آن مرد سی و چند ساله و دخترم را هر جا که هستند...

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 14:8 توسط محبت| |

چه کاری از دست من ساخته است جز نوشتن این غم و اندوه ؟ ( پرسش انکاری ! )

گاهی اوقات ، مثلن (مثلا) وقتی قلمت بی رمق شده از سر بیچارگی سری می کشی به مثلن دویچه وله  ( Duetsche  welle  ) که ببینی غزه چه شکلی شده تا برایش - هر چند 2 خط -  بنویسی . می بینی قلم نویسندگان آنجا هم مثل قلم خودت خشک است با این تفاوت که آن ها 20 خط نوشته اند ( اما خشک ! ) و تو هیچ ! وقت نکردم واقعن به دویچه ولۀ واقعی بپردازم و به سایتش اکتفا کردم ، ولی دلم می خواست بدانم آیا صدای گوینده نیز خشک شده است !؟


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 23:26 توسط محبت| |

این داستان به شدت کپی رایت دارد.لطفن حق و حقوق معنوی نویسنده را زیر پا نگذارید . مادی اش به درک !
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 1:15 توسط محبت| |


Design By : Night Skin